CafeMom Tickers wedding planning http://manoasistansjonam.blogfa.com http://manoasistansjonam.blogfa.com
























http://manoasistansjonam.blogfa.com

زندگی عشقولانه ما

نوشته شده در دوشنبه 1393/08/05ساعت 17:43 توسط raha|


نوشته شده در سه شنبه 1393/02/23ساعت 1:16 توسط raha|


نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 14:9 توسط raha|

نوشته شده در چهارشنبه 1393/01/27ساعت 0:4 توسط raha|

چـه اعـجـازیـسـت

بـهـار لـب هـایـت

بـا هـر بـوسـه کـه مـیـکـاری

گـونـه هـایـم گـل مـی دهـد ... !!!

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/18ساعت 16:6 توسط raha|


نوشته شده در پنجشنبه 1393/01/14ساعت 15:10 توسط raha|

امروز 9 امین سالگرد نامزدیمونه و پریروز هم 7 امین سالگرد عقدمون بود ، با اینکه به دلیل ... کادویی به هم ندادیم ولی خوش گذشت ...


امسالم که سال تحویل حسابی با فسقل خانم حال کردم جوری که از عصرش همش نق میزد و مخصوصا که همه خاله ها و دایی هام و مامان بزرگم و مامانم و بابام و خواهرم بودن و حسابی شلوغ بود و خانم خانما هم که عادت به شلوغی نداشتن و ... فقط مامانهایی که شرایط منو دارن میتونن تصور کنن که من چی کشیدم ... حتی نفهمیدم کی سال نو شد و سبزی پلو با ماهی سال نو و آجیل و پذیرایی عید چی بود جوری که دیگه موقع شام زدم زیر گریه و بیخیال شام شدم و از سر سفره بلند شدم ...

بازم خدارو شکر که هممون بودیم و سالم و سلامت و شاد در کنار هم یه سال تحویل دیگه رو گذروندیم ، امیدوارم سالهای آینده شرایط بهتری رو تجربه کنم .

نوشته شده در دوشنبه 1393/01/04ساعت 17:21 توسط raha|

دیشب شاعت 10 طبق معمول خوابت گرفت منم بردم بخوابونمت ولی تا 12 فقط چشماتو میبستی و باز میکردی و نمیشد از خودم جدا کنمت و تا خود 12 منو ویشکون میکندی ، تموم دستام قرمز و زخمیه .

به زور 60 میل شیر تونستم بخوابونمت اونم نصفه نیمه ،تا 2 هم چون همسری کار میکرد خوابم نمیبرد ، قبل از خواب بهت شیر خودمم دادم که حسابی سیر باشی و بخوابی ، دست آخر حدود 2:30 خوابیدم و تازه داشتم میرفتم به قسمت عمیق خوابم ( ساعت 4 صبح )که بیدار شدی و شروع به دست زدن و رقصیدن و آواز خوندن توی اون تاریکی ...

خودتو به لبه تخت گرفته بودی و بلند شدی و داشتی منو باباتو نگاه میکردی و سعی در بیدار کردن و جلب توجهمون ...

اولش فکر کردم گرسنه شدی و مثه بعضی شبها بیدار شدی و شیر میخوری و میخوابی ولی واقعیت غیر از این بود و نمیخوابیدی و مدام منو ویشکون میکندی و منم عصبی تر از قبل و تا نهایت صبرم تحمل کردم از اونورم غصه باباتو داشتم که صبح شنبه میخواد بره سرکار و شما نمیخوابی ...

خلاصش کنم چند تا داد کوچولو زدم و حسابی عصبی بودم و در این بین آرنج دست چپم هم با فنر خوشخواب آسیب دید و شد قوز بالا قوز و بهانه آخر برای اتمام صبرم تا اینکه بابات تو رو ازم گرفت و برد بخوابونه ، منم گریه پشت گریه ، بعد از مدتی خوابیدی و بابات گذاشتت توی تختت و تا از اتاق رفت بیرون سمت آشپزخونه آب بخوره بیدار شدی و آواز و ... اینجوری بود که بغلت کردم و سعی در حفظ خونسردی و تعادلم و رفتیم چراغها رو روشن کردیم و به انتظار نشستیم تا بابا صبحانه بخوره و بره سرکار و شما همچنان بیدار و در این بین بعد از رفتن بابا شکم محترم و خالی نمودی و بسی فیض رسوندی به ما و در نهایت ساعت 8 صبح خوابیدی تا 12 ظهر .

واقعا نمیدونم یعنی ما هم همین کارا رو میکردیم ؟؟

اگه آره پس چطور خانوادمون 3/4 تا بچه میاوردن ؟؟؟

ما که تو همین یکیش موندیم و به غلط کردن افتادیم ، واقعا چه فکری میکردن و چطوری میتونستن ؟


نوشته شده در شنبه 1392/11/12ساعت 16:20 توسط raha|

زنی خسته ام من در آستانه 1 سالگی فرزندم 

خسته از همه 

خسته از خودم 

خسته از او

خسته از حرفهای میانمان و سرمای وجودمان

خسته از نبودن جسم و روحش


نوشته شده در شنبه 1392/11/12ساعت 16:6 توسط raha|

فقط میتونی یه مادر باشی و دخترت دست سوختتو ویشکون بکنه و تو فقط سکوت کنی و از درون فریاد بزنی و صورتت لبخند بزنه به دخملت ....

تحمل میکنی چون دخترت مدتیه عادت کرده صورت و دست و گردن و ... ویشکون بکنه و بعدش بخوابه .

فقط میتونی یه مادر باشی و تا 3 صبح آشپزی کنی برای صبحانه و ناهار دخترت و بعدش فقط 1 ساعت بخوابی و دخترت بیدار باش بزنه و تو منگ خوابی ولی چاره ای نداری و باید بیدار بشی ...

فقط میتونی یه مادر باشی تا بتونی همه سختی ها و حرفها و... رو بشنوی و تحمل کنی و سکوت و صبر فقط در ازای یه لبخند زیبا روی صورت فرشته کوچیکت .

فقط میتونی یه مادر باشی و ...

نوشته شده در جمعه 1392/11/11ساعت 13:24 توسط raha|


آخرين مطالب
» یه اتفاق بد در آغاز سی سالگی
» پدر
» مادر
» اولین سالگرد تولد
» بوسه
» 13 نحس ...
» 1393
» ای ناقلا
» زنی خسته ...
» مادر یعنی ...
Design By : Pars Skin